عشق مامی ایلیا جونیعشق مامی ایلیا جونی، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 28 روز سن داره

عاشقانه آرام من و تو...

ایلیای 26 ماهه من ♥

سلام ایلیای نازم خیلی وقته که ازت ننوشتم، منظورم از خود خودته  الان میخوام از حالات و حرکاتت تو 26 ماهگیت بنویسم  پسر عزیزم ماشالا خیلی بلا شدی و واسه خودت آقایی شدی  هنوز خوب حرف نمیزنی، البته دایره لغاتت خوبه ولی خوب جمله بندی نمیکنی و معمولا جمله هایی که میگی فعل نداره   و افعال و جدا به کار میبری، اینم یه مدلشه دیگه  مثلا میگه آ آ اُچه جارو  یعنی آقا (رفتگر منظورشه) کوچه رو جارو میزنه   و این کلا برنامه هر شبمونه و کلی کشیک میدی پشت پنجره تا اقاهه بیاد  بَن بِن بُن مقدماتی رو کاملا بلدی و روزی چند بار خودت با خودت کار میکنی و کارت هارو میخونی و کیف میکنی  ...
29 تير 1392

26 ماهگیت مبارک نفسم ♥

                               ماهگیت مبارک عزیزترینم                       سوسوی ستارگان آسمان در التهاب آمدن توست آمدی و آسمان و زمین را برایم بهشت کردی تنها ستاره آسمان دلم    ماهگیت مبارک . . .                      ...
29 تير 1392

ماه عسل....

  نشستم هواتو نفس میکشم یه چند وقتیه حال من بهتره دارم راه میوفتم ببینم تهِش منو این هوا تا کجا میبره دارم راه میوفتم ببینم تورو تویی رو که یه عمره راهی شدی مگه میشه رد شد نگاهت نکرد ببین توی آینه چه ماهی شدی هوایی رو که تو نفس میکشی دارم راه میرم بغل میکنم تو با من بمون تا ته این سفر من این ماهو ماه عسل میکنم ♫♫♫ ♫♫♫ همه زندگیمو بگیری ازم بازم پای عشق تو وامیستم یه آدم تو دنیا نشونم بده بتونه بگه عاشقت نیستم همه عمر من سجده کردم به تو من از حسرت غیر تو خالی ام هنوزم زمان پرستیدنت برام هیچ فرقی نداره کیَم هوایی رو که تو نفس میکشی دارم راه میرم بغل میکنم تو...
24 تير 1392

وداع با شیره جانم...

  آخ مادر ... صدای تپش های قلبم را تو نیز می شنوی ؟ می بینی چه حالی دارم از جدایی ات ؟ می بینی عزیز دلم ؟ مگر نگفتم که آغوشت را از من دریغ نکن ؟ مگر نگفتم که باز بیا و لمــــــــس تن لطیف ات را سهم من بکن ؟ مگر نگفتم اگر نیایی ، من میمیرم ؟ پس چرا دیگر نمی آیی ؟ همان قدر طـــــــولانی ... همان قدر آرام ... همان قدر بکــــــر ... چرا نمی آیی آخر مـــادر ؟! بیا ؛ جان مادرت بیا ! نگاه به نوشته هایم نکن پسرکم . ساده نگیرشان ! تک تک این واژه ها با بغـــــــض آمده اند و اینجا جا خوش کرده اند . بغضی که حتی یک لحظه هم رهایم نمیکند ! مگر ســـــــــــاده است دل کندن از آن لحظه ی شیرین ؟ از آن عاشقانه...
22 تير 1392

...

    زندگی به من اموخت... آدمها نه دروغ میگویند... نه زیر حرفشان میزنند... اگر چیزی میگویند، صرفا احساساتشان در همان لحظه است... نباید رویش حساب کرد... مهمترین درسی که در زندگی آموختم این بود که: هیچکس شبیه حرف هایش نیست...             پ.ن: با تشکر از دوست خوبم شادی جون از وب فرشته های زمینی مامان     ...
21 تير 1392

خدا رو دوست دارم واسه اينكه تو رو بهم داده...

  خدا رو مي خوام نه واسه اينكه ازش چيزي بخوام خدا رو مي خوام نه واسه مشكل حل وغصه هام خدارو دوست دارم نه واسه جهنم وبهشت خدا رو دوست دارم ولي نه واسه زيبا و زشت خدا رو مي خوام نه واسه خودم كه باشم يا برم خدا رو مي خوام نه واسه روزاي تلخ اخرم خدا رو مي خوام نه واسه سكه وسكوي ومقام خدا رو مي خوام كه فقط تو رو نگه داره برام خدا رو دوست دارم واسه اينكه تو رو بهم داده خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و يادم داده خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خيلي دوست داره خدا رو دوست دارم چون عاشق وتنها نمي زاره خدا رو دوست دارم واسه اينكه حواسش با منه خدا رو دوست دارم اخه هميشه لبخند مي زنه ...
15 تير 1392